مطالب ویژه
خانه / خواندنیهای متفرقه / داستان قورباغه ها!

داستان قورباغه ها!

Frogs
قورباغه ها

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs who arranged a running competition
روزی روزگاری گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدهند

The goal was to reach the top of a very high tower   
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند

The race began
مسابقه شروع شد

Honestly, no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower   
حقیقتا، کسی آنجا باور نداشت که قورباغه هایی به این کوچکی بتوانند به نوک برج برسند

 :You heard statements such as 
جمله هایی مثل اینها شنیده می شد :

‘Oh, WAY too difficult’ 
‘ اوه ، راه بسیار سختی است!!’

“They will NEVER make it to the top”  
“آنها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند “

or :
یا :

 !Not a chance that they will succeed, the tower is too high
‘امکان موفقیتشان وجود ندارد. برج خیلی بلند است !’

One by one, the tiny frogs began collapsing  
قورباغه های کوچک یکی یکی شروع به افتادن کردند

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher  
بجز آنهایی که هنوز با حرارت و شورو شوق داشتند بالا وبالاتر می رفتند

 ‘ The crowd continued to yell, ‘It is too difficult!!! No one will make it!’  
جمعیت مدام داد می زد: ‘خیلی مشکل  است!!!هیچ کس موفق نخواهد شد!’

More tiny frogs got tired and gave up  
 قورباغه ها ی بیشتری خسته می شدند و ادامه نمی دادند

But One continued higher and higher and higher
اما یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر

This one wouldn’t give up
این یکی نمی خواست منصرف شود !

At the end everyone else had given up climbing the
tower, Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top 
بالاخره بقیه ازادامه ی مسیر منصرف شدند جز  آن قورباغه
کوچک که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how
?this one frog managed to do it 
در پایان، بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر را
انجام داده است؟

 ?A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal   
یکی از رقبا از او پرسید که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن را پیدا کرده بود؟

It turned out   
و مشخص شد که

!!!That the winner was DEAF   
برنده ی مسابقه ناشنوا بود !!!

!:The wisdom of this story is 
Never listen to other people’s tendencies to be negative or pessimistic because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you – the ones you have in  
!your heart
Always think of the power words have  because everything you hear and read will affect your actions
نتیجه ی اخلا قی این داستان این  است که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندهید  چون
آنها زیبا ترین رویا ها و آرزوها را  از شما می گیرند–چیز هایی که از صمیم قلب آرزویشان را دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید
چون هر چیزی که می خوانید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذارند

:Therefore
پس:

Always be
همیشه

!Positive
مثبت فکر کنید !

:And above all 
و بالاتر از آن:

!Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams 
هر وقت کسی خواست به شما بگوید که به آرزوهایتان نخواهید
رسید، نا شنوا باشید !

:Always think
و هیشه فکرتان این باشد که :
!God and I can do this 
من  به یاری خدا از عهده ی هر کاری بر می آیم!

انتشار توسط 8 تم

۲۰ نظر

  1. سلام دکتر بزرگوار
    خیلی جالب بود.
    مخصوصا دو زبانه یا به قول معروف Bilingual هم بود.
    واقعا deaf بودن یه نعمت الهیه مخصوصا برای این دوره زمونه.

  2. نادری فرجاد

    با سلام جناب استاد.سایت شما کلاس درس دوم ما است و کلامتان راه گشا ومایه امیدواریست.خداوند همیشه حافظتان باشد که وجود شما برای جامعه دانشگاهی نعمت بزرگی ست.ارادتمند همیشگی شما

  3. Everyone has a Story in Life

    quote-life-story

    A 24 year old boy seeing out from the train’s window shouted…

    “Dad, look the trees are going behind!”

    Dad smiled and a young couple sitting nearby, looked at the 24 year old’s childish behavior with pity,

    suddenly he again exclaimed…

    “Dad, look the clouds are running with us!”

    The couple couldn’t resist and said to the old man…

    “Why don’t you take your son to a good doctor?”

    The old man smiled and said…

    “I did and we are just coming from the hospital, my son was blind from birth, he just got his eyes today.

    Every single person on the planet has a story.

    Don’t judge people before you truly know them. The truth might surprise you.

    هر کسی در زندگی داستانی دارد

    پسر بیست و چهارساله ای ازپنجره قطار بیرون رو نگاه کرد داد زد : بابا درختا رو نگاه کن دارن پشت سرمون میان

    پدر لبخندی زد . زوج جوانی کنارشان نشسته بودن . به رفتار بچه گانه پسر با ترحم نگاه کردن . پسره دوباره فریاد زد : بابا نگاه کن ابرها دارن با ما راه میان

    زوج دیگه نمی تونستن تحمل کنن و به مرد پیر گفتن: چرا پسرت رو به یه دکتر خوب نشون نمی دی ؟

    مرد لبخندی زد و جواب داد : اینکارو کردم و ما تازه از بیمارستان آمدیم. پسرم مادرزادی نابینا بود و تازه امروز بینا شده.

    هر شخصی روی کره زمین ، داستانی دارد.

    قبل از اینکه مردم را بدرستی بشناسید در موردشان قضاوت نکنید. ممکن است حقیقت غافلگیرتان کند.

  4. در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس تنها می تواند یک میوه در روز بخورد »

    این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند .. خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند .»

    پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .
    اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.
    از کتاب: “پدران، فرزندان، نوه ها” (پائولو کوئلیو)

  5. شاگرد زرنگ

    مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟
    شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!

  6. تلاش

    گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

    پرسیدند : چه می کنی ؟

    پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و…

    آن را روی آتش می ریزم !

    گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

    گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

    پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد

  7. چهار نفر بودند.

    اسمشان اینها بود.

    همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.

    کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.

    سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

    حالا ما جزء کدامش هستیم؟

  8. گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

    او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

    گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

  9. چه کشکی چه پشمی

    چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

    از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

    دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.

    در حال مستاصل شد…

    از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

    ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

    قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
    گفت:

    ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

    نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم…

    قدری پایین تر آمد.

    وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:

    ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟

    آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.

    وقتی کمی پایین تر آمد گفت:

    بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

    وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

    چه کشکی چه پشمی؟

    ما از هول خودمان یک غلطی کردیم

    غلط زیادی که جریمه ندارد.

  10. خطرناک ترین خوردنی دنیا……
    گول ظاهر آدما رو خوردنه.

  11. جناب آقای دکتر یوسفی بزرگوار…
    متنتون واقعا آموزنده و مفید هستش
    تشکر بابت بیانات ارزشمندتون….

  12. واقعا داستان زیبایی است دست گلتان درد نکند

  13. حکمت الله یوسفی دهگلان

    سلام دکتر نورالدین یوسفی .بسیار زیبا واموزنده بود .ممنون

نظر شما

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*